ختم

فروردین ماه روز سه شنبه(فرداش روزولادت حضرت فاطمه(سلام الله علیها)بود):همونطور که خودمون میدونیم سه شنبه ها کلاس عربی و زبان قرآن یک داشتیم

عربیمون قبل از ظهر بود و زبان قرآن (3 واحد)ساعت 2 تا 4 و نیم به دلیل تعطیلی و خیلی دلایل دیگه قرار بود اون روز دو تا کلاس جبرانی هم به غیر از کلاس خودمون داشته باشیم یعنی سه تا کلاس پشت سر هم!استاد هم با شیوه های مختلف سر کلاس نگهمون داشت تا حوصلمون سر نره!و حواسمون هم به درس باشه از بستنی گرفتن* تا بحث های متفرقه ی ده دقیقه ای سر کلاس و غیره حواسمون هم یه وقت پرت میشد استاد با اون لهجه شیرین گیلکی شعری برامون میخوند:"پرنده ی خیالتو بیار به این حوالی/ تا یاد بگیری درساتو با نمره های عالی"(خودش گفته این شعر رو)

خلاصه با کلی خستگی و سر درد ساعت 7 شد یعنی باز یه ربع مونده بود کلاس تموم بشه اون روز کل کلاس ما جایی دعوت بودیم!!!(الان متوجه میشید کجا دعوت بودیم) که مژگان گفت:استاد زود درس رو تموم کنید میخوایم بریم! استاد گفت کجا؟مژگان هم گفت ختم!!!! آتنا با نگرانی برگشت گفت:ختم کی؟(آتنا خانوم دعوت نبودن چون خوابگاهی نبودن و اون جایی که ما دعوت بودیم به خونشون دور بود)

مژگان گفت:ختم قرآن!!!!!

گفتم خدا خیرت بده اولش حرفتو کامل بزن بچه  مردمو نگران نکنی!

خلاصه ما علوم قرآنیا راه افتادیم رفتیم خونه ی اون خانومه که ختم قرآن دعوتمون کرده بود!خونه ی اون خانومه دو کوچه بالاتر از خونه ی مژگان بود

حالا خونه ی خانومه:وسطای قرآن خوندنمون متوجه شدیم که دو جور قرآن هست یکی حزبیه یکی جزء جزءه!یعنی یه دوره کل قرآن حزبی یه دوره دیگه کل قرآن جزئی!

یعنی دو دور قرآن رو ختم کردیم!(یه ثواب اضافه بردیم)

خاله ی مژگان فوت شده بودن تو ایام عید ماها نتونستیم بریم سر بزنیم بهش!بعد از ختم قرآن همه با هم رفتیم خونه مژگان !یه فاتحه ای دادیم و بعد اومدیم بیرون دیدیم همسایه ها اومدن دم در!بعدا مژگان بهمون گفت که وقتی شماها رفتین همسایه ها ازم پرسیدن روضه داشتی ؟آخه نمیدونید چه منظره ای بود 30 35 تا دختر چادر مشکی تو کوچه داشتیم میرفتیم خونه مژگان بعدشم خوابگاه!حالا خونه ی مژگان یه جایی بود....!!!بماند که چقدر شیطنت کردیم و شوخی و مسخره بازیو....به خاطر مکان خونه ی مژگان!تو کوچه نزدیکای دانشکده هم یه سری پسر بچه داشتن فوتبال بازی میکردن که توپشون به سرعت از بالای سر ما رد شد و نسرین هم با ضربه ای جانانه یه ساعد زد زیر توپ و این شروعی بود برای والیبال بازی کردن با پسر بچه ها! خیلی صحنه ی باحالی بود !حالا من گفتم بچه ها هفته ی بعد استاد عربیمون میگه شنیدم هفته ی گذشته تو کوچه غوغا کردین!!!!

خلاصه خیلی خوش گذشت!



/ 0 نظر / 12 بازدید